خرید بک لینک

نتیجه تصویری برای آخرین قسمت ماه پیکرنتیجه تصویری برای آخرین قسمت ماه پیکر

برچسب: نویسنده: مهدی کریمی تاريخ: دوشنبه 27 دی 1395 ساعت: 11:50

برچسب: نویسنده: مهدی کریمی تاريخ: دوشنبه 27 دی 1395 ساعت: 11:50

عزیزم نزار اذیت بشم دارم زار می زنم غذام کوفت شد اینجوری نکن .دلم خونه خون فک نکنی خیلی راحتم نه بخدا نیستم همه چی رو پاک کردم دلیتشون کردم اکانتامو حذف کردم .اومدم تو اتاق پسرا  گریه میکنم.صبر کن چند روزی بگذره حالمون بهتر میشهمن که حالم خیلی خوبه!چرا فکر می کنی خوب نیست؟هان؟خوب خوبم الانعالی عالیبچه که بودم گریه می کردمبابام  می گفتمرد  گریه نمی کنه!اون وقتها حالیم نبود .فکر می کردم  بابام راست  میگهاما حالا میگم مگه میشه آدم دل داشته باشه ولی گریه نکنه؟!عزیزم!من که دوست دارم.من که رهات نمیکنم اینجاییم هر دومون.چقد دلم میخواد تو بغلت زار بزنم بیشتر از همیشه.مهدی میگه چرا گریه میکنی؟میگه بخاطر امامه؟میگم آره میگه گریه نکن گریه نداره.

برچسب: نویسنده: مهدی کریمی تاريخ: دوشنبه 27 دی 1395 ساعت: 11:50

اینا همش بهانه بود....بهانه ای برای رفتن....تو قبل از این ماجرا سازشو کوک کرده بودیحتی دوروز قبلش...من حالیمهفکر نکن نیستاول آشناییمونحرفا چه.....بودحالا چی هستم....

برچسب: نویسنده: مهدی کریمی تاريخ: دوشنبه 27 دی 1395 ساعت: 11:50

گفته بودی نمی روم هرگزگفته بودی هرگز هرگز هرگز تنهایت نخواهم گذاشتاما رفتی و تنهایم گذاشتیگفتی دروغگو نیستم.اما بودی... رفــــتی و رفتن تو آتش نهاد بـردل        از کاروان چهماند جز آتشی بمنزلای مـطرب دهر پـرده بنوازهان از سر درد، در ده آوازتا ســوخته ای دمی بنالدتا شیفتهای شود سرافرازچــنـان در قیـد مـهرت پای بنـدم        که گویـی آهوی سـر در کمنـدمگـهــی بر درد بـی درمان بـگریــم        گـهی بر حال بـی سامان بخنـدمنهمجنونم که دل بردارم از دوست        مـده گر عاقـلـی بیـــهوده پـــنـدمهمه شب نالـــم چون نی… که غمــــی دارم، که غمـــی دارم .دل و جان بردی اما…نشــدی یارم… یارم.                      با ما بودی… بی ما رفتی …                    

برچسب: نویسنده: مهدی کریمی تاريخ: دوشنبه 27 دی 1395 ساعت: 11:50

گاهی می دونی اما نمی تونیمی دونی. می فهمی. اما  نمی تونی و نباید حرفی بزنی.چیزی بگی. اعتراض بکنی!دقیقا انگار تیغ ماهی توی گلوت گیر کرده! بااینکه بغض داره خفه ات می کنه اما صدات در نمیاد!با چشمهای بی فروغ /میون راستو دروغ خودمو گم میکنم /توی این شهر شلوغ پچپچ آدمکا /بس که تو هم میدوه دیگه فریاد منو / سایه مم نمیشنوهصدای زنجیر/ تو گوشم میخونه تو داری از غافله دورمیمونی سرتو خم کن /که درها وا میشن تا بگی نه/ پشت کنکورمیمونی من میخوام مثل همه /ساده زندگی کنم چادر موندنمو هرجا خواستم بزنم تو  این دریا نمیخوام/ نهنگ کوری باشم پشت این درهای قفل /علی کنکوری باشم

برچسب: نویسنده: مهدی کریمی تاريخ: چهارشنبه 22 دی 1395 ساعت: 14:16

http://s3.picofile.com/file/7691863224/04_Nega.mp3.html


برچسب: نویسنده: مهدی کریمی تاريخ: چهارشنبه 22 دی 1395 ساعت: 14:16

همین که در دل تو جای کوچکی دارم... به وسعت همه ابرها... دوستت دارم... در اوج گرما نفس زنان که به خانه می آیی... صورتت که خیسِ عرق باشد... خستگی که در چهره ات موج بزند... آن لحظه که تمام آرایشی که صبح کرده بودی به هم ریخته باشد... به مساحتِ خورشید... دوستت دارم... شبها که زودتر از من میخوابی... صبح که با چشمان پف کرده بیدار میشوی... روز هایی که فراموش میکنی بگویی:"دوستت دارم"... چای هِل دار که دم میکنی... به لطافتِ مهتاب... دوستت دارم... دوران بارداری لباس گل و گشاد که بپوشی... اندامت که بهم بریزد... زیبایی ات که کم شود... راه رفتنت قدم قدم شود... ویارِ ندیدن من هم کنی... به پاکیِ کودکانه... دوستت دارم... حوصله ی آشپزی نداشته باشی... دلنوشته ی کاغذی نذاشته باشی... بوس شب بخیر نداده باشی... شعر هایم را نخوانده باشی... به خوشمزگی دستپختت... دوستت دارم... نوبت آرایشگاهت که دیر شود... بدون مش... های لایت... میزان پلی... مانی کور... فرمژه... چه میدانم اکستنشن... حتّی بدونِ رژِ لبِ موردِ علاقه ات... به درخششِ چشمهایت... دوستت دارم... حرفهایت را که میخوری... دلت گرفته که باشد... سکو

برچسب: نویسنده: مهدی کریمی تاريخ: چهارشنبه 22 دی 1395 ساعت: 14:16

نازِ چشمانت کشم آنقدر، حیرانت کنم بی وفا، در قدرتِ من نیست زندانت کنم نذر کردم گر تو را روزی به دستت آورم نوگلِ این بوستان، شمعِ شبستانت کنم جامِ دل انداختی، با غیر هم پیمان شدی مرغِ در دامِ توام، ناچار، فرمانت کنم بنده ی عشقِ تو بودن منتهای زندگی ست جانِ نا چیزی که دارم، آن به قربانت کنم دل پریشانی مکن جانا، که عمری در سکوت لب فرو بستم، مبادا تا پریشانت کنم کاش در صحن خلوصِ عشق، چون آزاده ای مفتخر بودم به یک لبخند، مهمانت کنم کاش میشد یک شب از آرامش دریای خود شکل موجی سهمگین درگیرِ طوفانت کنم اَبر بودم، آسمان بودی، ولی غافل، که من میتوانستم به آهی، غرقِ بارانت کنم  

برچسب: نویسنده: مهدی کریمی تاريخ: چهارشنبه 22 دی 1395 ساعت: 14:16

چو رخت خویش بر بستم از این خاک همه گفتند با ما آشنا بودولیکن کس ندانست این مسافرچه گفت و با که گفت و از کجا بود؟؟؟--------زندگی در صدف خویش گهر ساختن استدر دل شعله فرو رفتن و نگداختن است عشق ازین گنبد در بسته برون تاختن است شیشه ماه ز طاق فلک انداختن است سلطنت نقد دل و دین ز کف انداختن است به یکی داد جهان بردن و جان باختن است حکمت و فلسفه را همت مردی باید تیغ اندیشه بروی دو جهان آختن استمذهب زنده دلان خواب پریشانی نیست از همین خاک، جهان دگری ساختن است---------- ز عشق تو به ارباب هوس نتوان گفت سخن از تاب و تب شعله به خس نتوان گفت تو مرا ذوق بیان دادی و گفتی که بگوی هست در سینه من آنچه به کس نتوان گفت از نهانخانه دل خوش غزلی می خیزد سر شاخی همه گویم به قفس نتوان گفت شوق اگر زنده ی جاوید نباشد عجب است که حدیث تو در این یک دو نفس نتوان گفت------------

برچسب: نویسنده: مهدی کریمی تاريخ: چهارشنبه 22 دی 1395 ساعت: 14:16

برچسب: نویسنده: مهدی کریمی تاريخ: چهارشنبه 22 دی 1395 ساعت: 14:15

برچسب: نویسنده: مهدی کریمی تاريخ: چهارشنبه 22 دی 1395 ساعت: 14:15

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده و از طریق فید قابل مشاهد نمیباشد. شما با مراجعه به وبلاگ نویسنده و وارد کردن رمز عبور میتوانید مطلب مورد نظر را مشاهده نمایید.

[برای مشاهده این مطلب در وبلاگ اینجا را کلیک کنید]

برچسب: نویسنده: مهدی کریمی تاريخ: چهارشنبه 22 دی 1395 ساعت: 14:15

پیری رسید و موسم طبع جوان گذشتضعف تن از تحمل رطل گران گذشتباریک بینی ات چو ز پهلوی عینک استباید زفکر دلبر لاغر میان گذشتوضع زمانه قابل دیدن دوبار نیسترو پس نکرد هر که از این خاکدان گذشتدر راه عشق گریه متاع اثرنداشتصد باراز کنار من این کاروان گذشتاز دستبرد حسن تو بر لشگر بهاریک نیزه خون گل ز سر ارغوان گذشتطبعی به هم رسان که بسازی به عالمیبا همتی که از سر عالم توان گذشتمضمون سرنوشت دو عالم جز این نبودآن سر که خاک راه شد، از آسمان گذشتدر کیش ما تجرد عنقا، تمام نیستدر قید نام ماند، آن کز  نشان گذشتبی دیده راه، گر نتوان رفت، پس چرا؟چشم از جهان چو بستی ، از او می توان گذشت؟!بد نامی حیات دو روزی نبود بیشآنهم کلیم با تو بگویم چسان گذشت؟!یک روز صرف بستن دل شد به این و آن روز دگر به کندن دل زین و آن گذشتکلیم کاشانی

برچسب: نویسنده: مهدی کریمی تاريخ: چهارشنبه 22 دی 1395 ساعت: 14:15

صفحه بندی